
سلام من خیلی دنبال مناسبت ها و سخن به مقتضای حال نیستم اما این دو واقعه ی جانگداز متصل به هم؛ (شهادت حضرت فاطمه "س" و دوستدار عامل و عالمش دکتر علی شریعتی) و دوست خوش ذوقی از اهالی مهر که برایم سخنانی نغز از دکتر، برگرفته از مجموعه آثار21؛ «زن» و مقاله ی «فاطمه؛ فاطمه است» را به ارمغان آورده، بهانه ای به دستم داد و حیفم که شما نیز از چشمه ی معرفتش جرعه ای ننوشید! بر داشت از صدای معلم
"... اما اکنون چه می توان کرد؟ فاطمه، هر چه در توان داشت کوشید تا نخستین خشت این بنا[اسلام] را کج نگذارند، نتوانست. احساس کرد که مدینه ی پیغمبر گوشش در برابر فریاد وی کَر است و دلش در برابر سکوت علی سنگ! سکوتی که بر هر دلی که علی را بفهمد و زمانه را بشناسد، همچون صاعقه می زند و می سوزاند.
روح آزرده ی او؛ همچون پرنده ای مجروح که بالهایش را شکسته باشند، در سه گوشه ی غم زندانی و بی تاب است؛ چهره ی خاموش و دردمند همسرش، سیمای غم زده ی فرزندانش، و خاک سرد و ساکت پدر، گوشه ی خانه ی عایشه. هرگاه پنجه ی درد قلبش را می فشرد، و عقده ی گریه راه نفسش را می گیرد و احساس می کند که به محبت ها و تسلیت های پدر سخت محتاج است، به سراغ او می رود. بر تربت او می افتد. چشم هایش را که از گریه های مدام مجروح شده است، بر خاک خاموش پدر می دوزد. ناگهان، آن چنان که گویی خبر مرگ پدر را تازه شنیده است، شیون می کند. پنجه های لرزانش را در سینه ی خاک فرو می برد. دست های خالی و بی پناهش را از آن پر می کند. می کوشد تا از ورای پرده ی اشک آن را تماشا کند. خاک را بر چهره می گذارد. با تمام عاطفه ای که پدر را دوست می داشت، آن را می بوید و لحظه ای آرام می گیرد. گویی تسلیت یافته است.
روزها و شب ها این چنین می گذشت و اصحاب؛ گرم قدرت و غنیمت و فتح، و علی؛ در عزلت سروش، ساکت و فاطمه؛ در اندیشه ی مرگ.
اما زمان، دیر می گذرد. اکنون نود و پنج روز است که پدر، مژده ی مرگ داد و مرگ نمی رسد.
چرا. امروز دوشنبه سوم جمادی الثانی است. سال یازدهم هجرت، سال وفات پدر.
کودکانش را یکایک بوسید: حسن؛ هفت ساله، حسین؛ شش ساله، زینب؛ پنج ساله، و ام کلثوم؛ سه ساله.
و اینک لحظه ی وداع با علی؛ چه دشوار است. اکنون علی باید در دنیا بماند. سی سال دیگر.
آرام و سبکبار بر بستر خفت. رو به قبله کرد. در انتظار ماند. لحظه ای گذشت و لحظاتی... .
ناگهان از خانه شیون برخاست.
پلک هایش را فرو بست و چشم هایش را به روی محبوبش، که در انتظار او بود، گشود. شمعی از آتش و رنج در خانه ی علی خاموش شد.
و علی تنها ماند. با کودکانش.
از علی خواسته بود تا او را شب دفن کنند. گورش را کسی نشناسد. و علی چنین کرد. اما کسی نمی داند که چگونه؟ و هنوز نمی داند کجا؟ در خانه اش؟ یا در بقیع؟ معلوم نیست. و کجای بقیع؟ معلوم نیست. آن چه معلوم است، رنج علی است، امشب، بر گور فاطمه."














ه چشمانداز بيستساله و برنامه چهارم توسعه، پرده برداشت؛ بيان مسائلي كه از يك نگاه كاملا جناحي و سطحينگر گرفته شده و متأسفانه بايد گفت، اين رويكردها و ديدگاهها، موجب جلوگيري از گسترش و اجراي برنامههاي آن شده است.
سند مظلوميت چشمانداز بيستساله


